تبليغاتX
روزی روزگاری


روزی روزگاری

مرور دغدغه های زندگی



آي گلادياتورها برينيد بر ارس

آي گلادياتورها بخنديد بر صفا

...

آي گلادياتورها شرعيه در بيارين

...

دوباره گلادياتورها دست به كار شدند و شهر شلوغه. دوباره گلادياتورها از رهبرشون اذن دخول گرفتند. دوباره گلادياتورها فرصت عقده گشايي پيدا كردند.

ريدم به هر مكتب و كتاب و مسلكي كه اينچنين گلادياتورهايي از توش دربيان.

مراسم 13 آبان به تشنج كشيده شد

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 17:49 توسط م. ا. آ فتاب| |

می گردم،

بی حساب و بی کتاب در دنیایی مجازی.

می چرخم،

بی هدف

و به اندازه تمام چرخ چرخ عباسی های کودکی، سرم گیج میرود.

می لرزم،

با تمام وجود.

می ایستم،

پاهایم سنگینی بالاسری هایش را به سختی به دوش می کشد.

سینه رنجورم را به سختی صاف می کنم،

نگاهی به عقب،

نظری به جلو.

آهی جانسوز و دوباره عزم رفتن،

پاهای خسته از راهم را با همه قدرتی که در وجودم مانده، سلانه سلانه روی زمین میکشم.

دویاره می ایستم،

اینبار سرخی چشمانم، سفیدی اشک هایم را بدرقه می کند.

هرگز نگاهی به آسمان نمیکنم،

زمزمه می کنم: 

"آسمان خالی است. آسمان خالی از هر معبودی است".

اعترافی تلخ اما ناگریز.

فریاد می کشم:

"و این منم، مردی تنها

در آستانه پاییزی بی انتها،

در میانه کوره راهی بی پایان،

در آغاز فصل تلخ دانستن،

سومین فصل از کتاب زندگانی،

فصل اول خامی،

فصل دوم غرور،

فصل آخر نیستی.

با تو مناجات می کنم تنها فرشته محبوب من!

در انبوه تنهایی، در تاریکی ناامیدی، در سرمای استخوان سوز پوچی،

ای فرشته زیبای مرگ!

کی از تو کام خواهم گرفت؟

 هم آغوشی های من،

همه با زشت ترین فرشته آسمانها،

"فرشته زندگی" بوده است.

...

م.ا.آفتاب

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 17:53 توسط م. ا. آ فتاب| |

اینترنت ما امسال فیلتر شده است. امروز هر سایتی رو که خواستم ببینم فیلتر بود. بیش از 90 درصد وقت من تو وب گردی، شامل سایتهای خبری و وبلاگ ها  می شن که همه فیلترند. اینقدر غصه ام گرفت که تصمیم گرفتم برای شادی دلمم که شده یه چند خطی به زبان چارواداری نثار خامنه ای و شرکا کنم:

به نام خدایی که نیست و احمقانه می پندارند هست، شروع نمی کنم.

شروع می کنم به نام آزادی

ای حجت الاسلام یک شبه آیت الله شده، ای پرنده از پنجره قطار برای ادای فریضه نماز، ای دست اندر کار اتش زدن سینما رکس آبادان، ای یار غار هاشمی و بهشتی، ای عضو مرکزی حزب فاشیست جمهوری اسلامی، ای قلع و قمع کننده هر چه آداب و سنن ایرانی، ای معلول علت خود ساخته که علت معلولیتت خود بودی و آن جیر کماران!، ای بر هم رساننده خطوط موازی، ای کشنده سعیدی سیرجانی، ای  مکنده خون هزاران ایرانی، ای خورنده فروهرها و پوینده ها و مختاری ها و اخیرا ندا و سهراب و محمد کامرانی،

خر

 

ای سگ زرد برادر شغال، ای متعفن الافکار، ای مکارتر از خیرالماکرین ، روایت کنند که 8 سال زمان اصلاحات پستان به تنور چسبانیدی و عصا به ما تحت فرو برده بودی، چنان که در دیدار با اعضای دولت یارای نشستن نداشتی.

روایت کنند که بنی صدر را، تو و آن شرکای لعینت از ریاست خلع نمودید و خود بر تخت ریاست نشستی و آنچنان به چپاول داشته و نداشته ی مملکت پرداختید که چنگیز پس از سالیان سال روی سپیدی تجربه نمود.  آورده اند که در کهریزکت، باتوم به جلو و عقب امتت فرو کرده بودند تا مدح و ثنایت بگویند. و زندانبانان ابوغریب با شنیدن این حکایت نعره ها بزنندی و جملگی در دم به درک واصل شدندی.

ای عجوزه بد هیبت، ای ضحاک مار دوش افلیج، ای تلمباری از عقده و حقارت و پستی، ای نامت مترادف و همنام مرگ ونیستی، تو را به کدامین نام بخوانم که  زبان از بیانش الکن است.

 روایت کنند که در تیر 78 دستور فرمودی که اگر نا اهلان حتی" عکس" تو را پاره کردند،مریدان آرام گیرند و خشم خود را نگه دارند برای روزگاری همچون 30 خرداد 88.

راویان گویند در خطبه دوم نمازی که روز جمعه 29 خرداد بر سجاده ای خونین به جای آوردی،  پیاله ای خون سر کشیدی و مست از خوردن خون آزادی خواهان، تن ناقص و مریضت را به امام موهومت هدیه دادی و فتوای جهاد دادی.

 اف بر تو بر تمامی موهوماتت ای مقام معظم برتری. تو را به کدامین نام بخوانم که هزاران نام زیبا را داغدار نموده ای، که هزاران غنچه زیبا را پرپر کردی.

 از پرپر شدن ندای سهراب وار امیر منش مصطفی غنیان، ترانه ای در تمام عرش کبریایی آن خدای حقیرت طنین انداز شد که اسرافیل و آن سور مشهورش یک سره به زردی گرایید.

 تو آن شیطان مجسمی که عصیانی در برابر خدای حقیرت نکردی، عصیانی در برابر خدای خونریزت ننمودی و با همان خدای ظالمت به سیاهترین صفحات تاریخ این قرن پیوستی.

 تو را به کدامین نامت بخوانم ای ضحاک ماردوش. کاش آشپز دربارت می شدم تا عوض مغز جوانان، تلخ ترین بیضه کثیفترین سگ ولگرد دنیا را به خوردت می دادم.

 ای چنگیز زمانه تو را به کدام نامت بخوانم که تو در خونریزی دست آخرین پیغامبرت را هم از پشت بستی. تویی که ام القرای اسلامیت ام الفسادیست که در کنگو و سودان هم نظیر ندارد.

 ای سبک مغز خیره سر ترا با بدترین آرزوها بدرود می گویم. تو و ثناگویانت را به همان خدای قهار خونریزتان میسپارم.

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 4:59 توسط م. ا. آ فتاب| |

بروس لی

بروس لی

پاندا

پاندا

بروسلی یا پاندا؟ شما کدوم رو می پسندید؟ دقیقا بحث ما از اینجا شروع میشه: بروسلی یا پاندا؟ اول بذارید یه خاطره رو نقل کنم:

دیروز داشتم با اتوبوس  از سر کار برمیگشتم. ساعت ۵ و نیم غروب بود و زمان تعطیلی مدرسه ها و بنابراین اتوبوس پر بود از پسر و دخترای راهنمایی و دبیرستانی شاد و شنگول. مخصوصا دخترا حسابی شلوغ می کردند و با هر اتفاق کوچیکی جیغشون به آسمون بلند بود.

یه هو یه شیر پاک خورده ای ترقه انداخت وسط اتوبوس (این نسل جدید تدارکات و پشتیبانی فوق العاده ای دارن. من نمیدونم این موقع از سال ترقه تو جیب طرف چیکار میکنه؟). هیچی خانم، هیچی آقا، چشمت روز بد نبینه! یه پسره هم سن و سال خودم با محاسن و تسبیحی در دست *۱ نه گذاشت و نه برداشت، یه سیلی فوق العاده محکم به گوش یکی از پسرا نواخت و گفت:عوضی بچه خوابه!

هیچی دیگه از این نوجوونه انکار که ما نبودیم و از جوونه اصرار که چرا شما بودید و جیبت رو خالی کن بینم و...  دیگه بقیه کری خوندناش رو خودتون می تونید حدس بزنید.

........

غرضم از نقل این قضیه یه جمله از نوجوونه بود و اونم اینکه روشو کرد سمت جوونه و گفت:"من اینقدر شعورم رسید که نخوام جلو زن و بچه ات و این همه آدم ضایعت کنم ولی تو می تونی بفهمی سیلی خوردن جلو این همه دختر یعنی چی؟"

این نکته کلیدی بحث منه. تفاوت ما و نسل ما با نسل جدید و این نوجوونهای شاد و شنگول دور وبرمون.  بر خلاف روال عادی و ساری و جاری بین قدیمیها که ضعف خودشون رو با متهم کردن جدیدی ها پنهون می کنن من اصرار دارم که نسل جدید بهتر از ما و نسل ماست و کمابیش عاقلانه تر از ما زندگی میکنن.

برای ادعام هم دلیل دارم، گسترش اینترنت، دسترسی ساده تر به رسانه های خصوصی مثلا ماهواره و ابزارهایی که امکان آشنایی و مطلع شدن از اوضاع و احوال با دیگر نقاط جهان رو سریع و بدون سانسور فراهم می کنه. گسترش استفاده از کامپیوتر، گرایش به سمت یادگیری زبان های خارجی، کم شدن شدت عمل و سخت گیری خونواده ها نسبت به فرزندان و هزاران اتفاق و پیشرفتی که اکنون حاصل شده و قبلا برای نسل ما خواب و سرابی بیشتر نبود.

این اتفاقات باعث شده که نسلی تیزهوش  و  دارای دانش کمابیش فراوانتری نسبت به کسانی که عهده دار تعلیم و تربیت اونها هستند مثلا پدر ، مادر ، معلم، پدید بیاد و معمولا از کانالهای دیگه ای غیر از خونه و مدرسه و تعلیمات خشک و بی روح موجود در اونها، چگونه زیستن  رو فرا می گیرند . از گروه دوستان، از ماهواره، از اینترنت ، حتی از بازیهای کامپیوتری و ...

این نسل در برقراری رابطه بین دو جنس مخالف از ما موفق ترند. س ک س و مسائلش رو بسیار بهتر از ما می دونن و می فهمن. دسترسیشون به فیلم های پ و ر نو بیشتر از ماست. و ...

و اما مهمترین تفاوت ما و اینها اینه که بسیار کمتر خشونت طلبند. اینو جدی می گم. اینها دیگه عشق بروس لی شدن ندارن. اینا عشق اینکه تکاور بشن و همه رو بکشن،ندارن. اینا کمتر اهل دعوان بر عکس ماهایی که روزمون بدون دعوا شب نمی شد.

اینا پایه مسخره کردن و دست انداختن همدیگه و اسکول کردن بابا، مامان و معلم و راننده و رهگذر و هر موجود زنده ای هستند. اینها بازیهاشون تفنگ بازی نیست! اینها عشقشون نید فور اسپید!!! هست.

چه اینا رو قبول داشته باشیم چه نداشته باشیم، نمی تونیم این رو رد کنیم که ما بچه جنگیم. دو عکس  باقی مونده از بچگی من با دو چیز مزین شده سربند یا حسین و مسلسل پلاستیکی! از بازیهای محبوب زمان ما تفنگ بازی! از کاراکترهای محبوب دوران ما جمشید هاشم پور، کچل بزن بهادر فیلم های دفاع مقدس بود!

بچه رزمنده

ما چه بخواهیم چه نخواهیم، محصول دوران خشونت و ایدئولوژی و "نعمت بودن جنگ*۲" هستیم. اینطوریه که اکثرا برای حل مسائل و مشکلاتمون، اولین گزینه مون  زور هست و اگه زورمون نرسید شاید به صرافت فکر کردن بیفتیم!

آهای دهه ۶۰ ها به فکر چاره باشین! اول باید مشکل رو قبول کرد و بعدش به فکر حل اون براومد. تا فسیل بی خودی که به درد موزه های تاریخ هم نمی خوره، نشدین خودتون رو به روزرسانی کنید.

پ.ن:

۱- این چیزایی که گفتم صرفا برای توصیف چهره ظاهر الصلاح در جامعه بوده نه اینکه بگم فقط این تریپ افراد اینطورین! کما بیش هممون  دچار این مشکلات هستیم.

۲- از شکر گویی های جناب آیت الله خمینی

۳- در مورد نسل قبل از ما یعنی نسل انقلابی که من اونا رو نسل ایدئولوگ ها می خونم که دیگه مصیبته! دیگه واقعا فسیل شدن و فقط و فقط دارن به زور نظراتشون رو به بقیه تحمیل می کنن!

۴-موج سبز ایجاد شده در جامعه تاثیر زیادی در کم کردن خشونت در جامعه داشته و خواهد داشت. من بسیار خوشبینم

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 12:2 توسط م. ا. آ فتاب| |

به شدت عجله دارم فقط اومدم بگم منم مثل دانشجویان شجاع دانشگاه تهران با تمام وجود می گم:

 مرگ بر دیکتاتور

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 19:15 توسط م. ا. آ فتاب| |

امروز دیگه تصمیم گرفتم برای اولین بار بشینم و راجع به زندگیم فکر کنم و برنامه ریزی کنم.

البته قبول دارم یه ذره زوده ولی چه میشه کرد ما رو اینجوری بار آوردن. عادت کردیم که همیشه قبل از شروع هر کاری، درباره نحوه انجامش خوب فکر کنیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 14:6 توسط م. ا. آ فتاب| |

این متن رو دو سال پیش به مناسبت تولدم نوشته بودم ، امسال هم خیلی فرقی نمی کنه جز اینکه جای ۲۶ باید ۲۸ بذارم. همین

همیشه با خودم فکر می کردم که جوونی که برسه چنین می کنم و چنان! اینور دنیا رو می گیرم اونور دنیا رو ول می کنم خودم رو که هیچ همه اطرافم رو هم با خودم درست می کنم

...

 گذشت و گذشت و گذشت...

20، 21، 22، 23، 24، 25 اومد و رفت و الانم که دارم می رم تو 26 . خنده دار اینه که الان دیگه دارم کم کم فکر رفتن رو می کنم، یعنی تو اوج جوونی دارم به این فکر می کنم که چطور یه گوشه خلوت و دنج و سر سبز واسه گذران پیری پیدا کنم و  یه متر از زمین خدا واسه به خاک رفتنم

...

دیگه خیلی چیز زیادی از زندگی نمی خوام، احساس می کنم چیزایی که می خواستم ببینم و بدونم تا حد زیادی دیدم و دونستم، ما رو همین بس...

...جالبه! واسه خودمم جالبه

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 16:4 توسط م. ا. آ فتاب| |

تو حال و هوای انتخابات و کروبی و موسوی و بیانیه جدید موسوی و نامه تشکر کروبی به منتظری بودم و داشتم از آهنگ بسیار قشنگ و زیبای زبان آتش* شجریان دوست داشتنی لذت می بردم که یه هو تو وبلاگ دختری از ایران تو این پستش ،شعر خوشا به حالت ای روستایی  که تو دوران دبستان داشتیم و تو کتاب فارسی اول دبستان بود٬ من رو میخکوب کرد. شاعر این شعر زنده یاد قیصر امین پور هست. روحش شاد.

اون دوران زیاد حس خاصی راجع به این شعر نداشتم چرا که خودم تو دهات داشتم زندگی می کردم و طعم گس شهرنشینی رو نچشیده بودم و از طرف دیگه حواسم بیش از اون که پیش کتاب و شعر و این جور مقولات باشه، پیش درست کردن تیر کمون واسه تابستون و یه جورایی زودتر تموم کردن درس و مشق و این جور قرتی بازیا بود. مخصوصا که مجبورمون می کردن شعرها رو هم حفظ کنیم که با اون نحوه تدریس بیشتر از درسی که می خوندیم زده می شدیم نه علاقه مند! بگذریم.

 الان که دوباره شعر رو خوندمش اصلا یه دفعه زیر و رو شدم.  بیاییم شعر رو یه بار دیگه مرور کنیم:

عکس جلد کتاب اول دبستان

خوشا به حالت ای روستایی

چه شاد و خرم، چه باصفایی

در شهر ما نیست جز دود و ماشین

دلم گرفته از آن و از این

در شهر ما نیست جز داد و فریاد

خوشا به حالت که هستی آزاد

ای کاش من هم پرنده بودم

با شادمانی پر میگشودم

میرفتم از شهر به روستایی

آنجا که دارد آب و هوایی

پی نوشت:* متن ترانه که از سروده های فریدون مشیری است و آهنگ زبان آتش استاد رو از اینجا می تونید ببینید و دانلود کنید.

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 22:13 توسط م. ا. آ فتاب| |

پیش از شما

به سان شما

بی شمارها

با تار عنكبوت

نوشتند روی باد

كین دولت خجسته ی جاوید زنده باد!

پی نوشت: از این قشنگتر می شه این دولت مستعجل و عمالش و طرفداران بی منطقش رو اندرز داد؟ من که ندیدم

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 11:56 توسط م. ا. آ فتاب| |

باران بارید دیشب، باران با غم بارید دیشب، باران به رنگ خون بارید دیشب

دیشب بوی سهراب می آمد، دیشب بوی ندا پیچید، امروز هنوز بوی بهزاد مهاجر هجرت نکرده

چقدر غریبی ترانه، تو تنها ترین و بی کس ترین غنچه ای بودی که شکفتن و پرپر شدنت را هنوز کسی باور ندارد.

دیشب صدای غرش الله اکبر مصطفی غنیان از آسمانها بر فرق شب سیاه استبداد می کوبید.

دیشب سهراب خبر قبولی اش در کنکور را به مادر داد.

دیشب ...

امروز، آه از امروز، امروز دل تنگم با شادترین آوازها هم باز نمی شود!

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 18:35 توسط م. ا. آ فتاب| |


Design By : Night Skin