تبليغاتX
روزی روزگاری


روزی روزگاری

مرور دغدغه های زندگی



تو دسته های عزاداری داد می زنند:"امان از دل زینب" من با خودم می گم:امان از دل مردم.

هر کاری کردم دو کلمه بنویسم نتونستم. این رو به حساب گوز گوز کردن الکی و ارضا عقده های فروخفته نذارین. به خدا حالم بده. دیگه می تونم بگم دفتر این نظام هم دیر یا زود بسته می شه چرا که تو مراسمی آدم می کشه که سی ساله خودش تبلیغ می کنه برای هر چه با شکوه تر کردن اون. نظام مثل عقربی شده که از فرط ناچاری داره خودش رو نیش میزنه.

تا الان برای هیچ کس عزادار نبودم و ظواهر عزاداری رو رعایت نکردم ولی تصمیم گرفتم تا چهلم این کشته شده های مظلوم عزاداری کنم به سبک همین "سیه جامگان از اعماق تاریخ بر آمده". تا چهل روز مشروب تعطیل و لباس سر تا پا سیاه.

 تف به ذات یزیدیان زمانه. پناه می برم از این قوم ظالم به درگاه شیطان اعظم رجیم. هل من ناصر ینصرنا؟

نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 1:18 توسط م. ا. آ فتاب| |

من از وضع فعلي به شدت نگرانم. شرايط داره شبيه 30 سال قبل ميشه و ما ملتي هستيم که دو تا خصلت بد رو همزمان داريم: فراموشي و ناداني و اوضاع هم به طرز اسفناکي داره شبيه آنچه که قبلا تجربه شده، تکرار ميشه و بدا به حال ملتي که از تاريخش درس نگرفته باشه.

نگراني من همون چيزيه که بهاره آروين راجع به 16 آذر دانشگاه تهران  گفته. ما يکبار اين تجربه رو داشتيم که وقتي دشمن مشترک داشتيم با هم دوست و برادر و خواهر شديم، به ياري هم شتافتيم و نفرتي که تو وجودمون بود رو، بر يک هدف آشکار يعني شاه شليک کرديم. ولي همين که اين دشمن مشترک رفت، افتاديم به جون همديگه. چرا؟ چون رسم زندگي کردن کنار هم رو ياد نگرفته بوديم؛ چون دموکراسي رو تمرين نکرده بوديم و دليل خيلي مهمترش به نظر من اين بود که ما سرشار از نفرت شده بوديم و وقتي يه سيبل­مون مي افتاد، دنبال يه سيبل ديگه مي گشتيم براي شليک نفرتمون.

 اگر ما قراره سرشار از نفرت باشيم چه بهتر که اين نفرت نسبت به خشونت باشه و تماميت خواهي. ما بايد از همين حالا حرف و برنامه سازنده و روبه رشد داشته باشيم نه اينکه وقتي باتومي بالا سرمون نديديم و يا اشک آوري چشمامون رو نسوزوند، از زور بي هدفي و بي برنامه­گي بيفتيم به جون همديگه. اگر مراقب نباشيم با دست خودمون گورمون رو خواهيم کند، درست عين پدرامون!

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 20:59 توسط م. ا. آ فتاب| |

 

بسي نوشيديم، نوشيديم که راحت تر فراموش کنيم. چه را؟ سرافکندگي ميخوارگي مان را!

به تعداد پيک هاي ياران نوشيدم. آنگاه براي پناه بردن به دنياي زيباي سياه مستي، پيک آخر را به مقدار پيک لولي صفتان خراب مست پرسه زن در کوچه پس کوچه هاي تنگ و پيچ در پيچ شيراز، سر کشيدم. آه! امان از شيراز. سرزمين بلاخيزي که در آن داش آکل به خون خويش غسل داده شد. چرا که غرقه در عشق گشته بود و چه مي دانست کاکا رستم از وادي عشق؟ اوست که عمري از دشنه داش آکل زخم ديده و وقتي پشت داش آکل را خميده از عشق مي بيند، کفتار صفت دشنه برمي کشد و قلب مجروح داش آکل را براي هميشه از تپيدن بازمي دارد.

«آه مرجان! عشق تو مرا کشت. »

چه ميداني که چه دردي در لابه لاي اين سخن است؟ دردي که کمر داش آکل را شکست.

و چه مي داني چه دردي مي کشم من؟ دردي که از عشق است ولي اين کجا و آن کجا؟ دردي که قلبم را مي فشرد، استخوان هايم را ذره ذره مي سوزاند، کمرم را لحظه لحظه خميده تر مي کند، سوي چشم هايم را به سان نسيمي لجباز، وزنده بر نور بي فروغ شمعي در آستانه خاموشي، لي لي کنان به تاريکي مي کشاند، نفس کشيدن را بر من دشوارتر و عبور سرد نفس هايم از مجاري نيمه مسدود تنفسي ام که حکايتيست ناگوار، ناگوارتر مي گرداند.

سيل اشکهاست که از ديدگانم جاري مي شود.

 مي پرسي اين همه محنت و رنج از چيست؟

مي گويم، مي دانم و خوانده ام که در زندگي دردهايي است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي خراشد.

مي گويي نه اينگونه نبود و بدينسان بود که من مي گويم.

و من با تمامي سختي که از گوش سپردن به تقرير طوطي وار تو از هدايت مي کشم، آرام و موقر مي گويم آه که عجب مخيله شگفتي تراست و تو کيفور مي شوي و نمي داني از رنجي که من مي برم. از رنجي که ما مي بريم.

آه به که بگويم که من اين ميخوارگي بي حساب را که پشت بندش شش بار بالا آوردن تمامي محتويات معده به علاوه روده کوچک و روده فراخم بود، بر دردي که مي کشيدم، رجحان دادم.

باز مي گويي چه دردي؟

من براي تو که هميشه جوياي پاسخي راحت الحقوم هستي، فرياد مي زنم: از درد خواندن خبر« اجراي نمايش واقعيت قتل ندا آقا سلطان توسط مزدور انگليس، آرش حجازي» در روزنامه ايران. و تو چه ميداني چه درديست خواندن اين خبر در محل کار وقتي محل کارت متعلق به همان نيرويي است که کشتار ميکند و فرمان کشتار ميدهد و تويي که اکنون برايشان کار ميکني پنج ماه پيش ضربت باتومشان را بر سر و بدنت تجربه نمودي.

و چه سخت است در محل کاري پر از چشمان غريبه و نامحرم و پر از دوربين هاي نظارتي، خواندن اين خبر و گريستن در دروني ترين لانه وجودت، بدون اينکه چشمان مسلح و غيرمسلح نا محرم اطرافت تو را دريابند.

آه چه رنجي است. چه پيل افکن دردي است. پناه مي برم به ميخوارگي بيحساب از اين درد باشد که او مرا در يابد.

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 23:16 توسط م. ا. آ فتاب| |

از تمام دار و دنيا وز تمام ملك و املاك،

داشتم من يك سرزمين مادري. 

بيش زين جان ناچيزم گرامي بود.

گرچه ديوارش به سرخي،

چشم هر بيننده را مي سوخت.

گر چه در هر برزن و ميدان،

چوبه دار عاشقان، رقاصه اي بي بر و رو بود.

 گر چه وارطان ها به خون بودند،

گر چه سرماي استبداد در خرداد،

 استخوان ها را مغز مي پوكاند.

گر چه ضحاك عليل و دگم با گريه،

فتواي پرپر كردن گلها و

 قطع ريشه هاي ياس مي فرمود،

ليك اما بانگ آزادي،

 بر لب غنچه هاي باغ،

در سرود دل انگيز قناري ها،

در شب شعر دو يار غار : ياس و بلبل،

وندر آهنگ شبانگاهي ز هر برزن،

در تماشاي نبرد سرخ و آبي فام،

دل تاريك ضحاكان تشنه خون دشنه دست عريان مغز،

را به سان زورقي مبهوت اقيانوس طوفاني، مي لرزاند.

من به چشم خويش ميديدم:

باز هم جوجه اي در آشيانش خنده مي افروخت،

باز هم مستي، گريبان خدا بگرفت، بر زمينش كوفت!

 باز هم دختري با عشوه اي طناز چون صياد،

دركنار مسجد صادق يا كاذب،

طرفه العيني دو صد دل را فنا مي داد.

وندر آن ظلمت و سختي،

جوجه هاي نو رسيده، بي پر پرواز، مي خواندند،

 با صدايي بس دل انگيز و نوايي خوش.

م.ا.آفتاب

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 22:16 توسط م. ا. آ فتاب| |

تو سلف مشغول خوردن غذا بودم و توفيق اجباري حاصل شد تا ۲۰:۳۰ رو ببينم. بعد از خزعبلاتي چند ، يه خبر دوباره من رو تو فكر برد و اونم اين خبر بود كه يك تروريست كرد اعدام شد.

نمي خواستم عجولانه قضاوت كنم ولي چون وضعيت اسف بار سيستم دادرسي تو اين مملكت رو ديگه هر ننه قمري مي دونه، تو اين فكر بودم كه اين جوون آيا وكيل داشته؟ آيا اصلا دادگاه واقعي بوده؟ آيا اعدامش فقط يه زهرچشم گرفتن از كرد ها نبوده؟ آيا به منظور هر چه بيشتر كردن اختناق تو كردستان نبوده؟ چند مدتي اين فكرا تو ذهنم معلق وارو مي زدن.

تا امروز كه اين خبر رو شنيدم:

احسان فتاحيان  جوان كرد اعدام شد

اين خبر رو از راديو زمانه خوندم. چند نكته تو اين خبر قابل توجه هست:

۱-حکم دادگاه بدوی این جوان، ۱۰ سال حبس در تبعید به اتهام «اقدام علیه امنیت ملی کشور» بود، اما شعبه‌ چهار دادگاه تجدیدنظر استان کردستان با افزودن اتهام «محاربه»، حکم به اعدام وی داد.

۲-خانواده این جوان از آقای لاریجانی از وی خواسته بودند که حکم اعدام فرزندشان را متوقف کند و «شخصا پرونده وی را مورد دادرسی قرار» دهد.

۳-آنها خطاب به رئیس قوه قضائیه نوشته بودند «بدون شک، نگاه حتی اجمالی شما به پرونده احسان، سرنوشت وی را تغییر خواهد داد.»

 

بايد توجه داشت كه تعريف محاربه يعني اينكه طرف اسلحه ورداشته و قصد جنگ داره، اين روزا دادن حكم محاربه دقيقا سليقه اي شده، حكم خيلي خيلي سنگيني هست كه همينطور رو باد شكم به طرف بسته ميشه.

حكم اوليه ۱۰ سال زندان  كجا و حكم نهايي اعدام كجا؟ مگه ميشه اينقدر تو سيستم دادرسي اختلاف باشه تو يه حكم؟ اين نشون ميده اين دادرسي كاملا سليقه اي بوده. به خاطره همينه كه خونواده اش مجبور مي شن دست به دامن رييس قوه قضاييه بشن. رييسي كه مثل بقيه خودش رو به خواب زده و نتيجه همه اينها چي ميشه؟ كشته شدن يه جوون كه تو اين مملكت بلاخيز چندان به چشم نمياد.

اين شعر زيباي شاملو رو تقديم مي كنم به همه بيگناهاني كه در بيدادگاه هاي اين سرزمين از نعمت زيستن محروم شدند.

عاشقان سر شکسته گذشتند ٬

شرمسار ترانه های بی هنگام  خویش.

و کو چه ها بی زمزمه ماند و صدای پا .

سربازان شکسته گذشتند ٬

خسته بر اسبان تشریح ٬

و لته های بی رنگ  غروری نگون سار بر نیزه های شان

تو را چه سود فخر بر فلک بر فروختن

هنگامی که هر غبار راه لعنت شده،نفرینت می کند ؟

تو را چه سود از باغ و درخت

که با یاس ها

به داس سخن گفته ای ....

آن جا که قدم بر نهاده باشی

گیاه از رستن تن می زند

چرا که تو تقوای خاک و آب را هرگز باور نداشتی .

فغان! که سرگذشت ما

سرود  بی اعتقاد سربازان  تو بود

که از فتحِ قلعه ی روسپیان باز می آمدند .

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد ٬

که مادران سیاه پوش

داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد

هنوز از سجاده سر بر نگرفته اند !

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 11:58 توسط م. ا. آ فتاب| |

آي گلادياتورها برينيد بر ارس

آي گلادياتورها بخنديد بر صفا

...

آي گلادياتورها شرعيه در بيارين

...

دوباره گلادياتورها دست به كار شدند و شهر شلوغه. دوباره گلادياتورها از رهبرشون اذن دخول گرفتند. دوباره گلادياتورها فرصت عقده گشايي پيدا كردند.

ريدم به هر مكتب و كتاب و مسلكي كه اينچنين گلادياتورهايي از توش دربيان.

مراسم 13 آبان به تشنج كشيده شد

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 17:49 توسط م. ا. آ فتاب| |

می گردم،

بی حساب و بی کتاب در دنیایی مجازی.

می چرخم،

بی هدف

و به اندازه تمام چرخ چرخ عباسی های کودکی، سرم گیج میرود.

می لرزم،

با تمام وجود.

می ایستم،

پاهایم سنگینی بالاسری هایش را به سختی به دوش می کشد.

سینه رنجورم را به سختی صاف می کنم،

نگاهی به عقب،

نظری به جلو.

آهی جانسوز و دوباره عزم رفتن،

پاهای خسته از راهم را با همه قدرتی که در وجودم مانده، سلانه سلانه روی زمین میکشم.

دویاره می ایستم،

اینبار سرخی چشمانم، سفیدی اشک هایم را بدرقه می کند.

هرگز نگاهی به آسمان نمیکنم،

زمزمه می کنم: 

"آسمان خالی است. آسمان خالی از هر معبودی است".

اعترافی تلخ اما ناگریز.

فریاد می کشم:

"و این منم، مردی تنها

در آستانه پاییزی بی انتها،

در میانه کوره راهی بی پایان،

در آغاز فصل تلخ دانستن،

سومین فصل از کتاب زندگانی،

فصل اول خامی،

فصل دوم غرور،

فصل آخر نیستی.

با تو مناجات می کنم تنها فرشته محبوب من!

در انبوه تنهایی، در تاریکی ناامیدی، در سرمای استخوان سوز پوچی،

ای فرشته زیبای مرگ!

کی از تو کام خواهم گرفت؟

 هم آغوشی های من،

همه با زشت ترین فرشته آسمانها،

"فرشته زندگی" بوده است.

...

م.ا.آفتاب

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 17:53 توسط م. ا. آ فتاب| |

اینترنت ما امسال فیلتر شده است. امروز هر سایتی رو که خواستم ببینم فیلتر بود. بیش از 90 درصد وقت من تو وب گردی، شامل سایتهای خبری و وبلاگ ها  می شن که همه فیلترند. اینقدر غصه ام گرفت که تصمیم گرفتم برای شادی دلمم که شده یه چند خطی به زبان چارواداری نثار خامنه ای و شرکا کنم:

به نام خدایی که نیست و احمقانه می پندارند هست، شروع نمی کنم.

شروع می کنم به نام آزادی

ای حجت الاسلام یک شبه آیت الله شده، ای پرنده از پنجره قطار برای ادای فریضه نماز، ای دست اندر کار اتش زدن سینما رکس آبادان، ای یار غار هاشمی و بهشتی، ای عضو مرکزی حزب فاشیست جمهوری اسلامی، ای قلع و قمع کننده هر چه آداب و سنن ایرانی، ای معلول علت خود ساخته که علت معلولیتت خود بودی و آن جیر کماران!، ای بر هم رساننده خطوط موازی، ای کشنده سعیدی سیرجانی، ای  مکنده خون هزاران ایرانی، ای خورنده فروهرها و پوینده ها و مختاری ها و اخیرا ندا و سهراب و محمد کامرانی،

خر

 

ای سگ زرد برادر شغال، ای متعفن الافکار، ای مکارتر از خیرالماکرین ، روایت کنند که 8 سال زمان اصلاحات پستان به تنور چسبانیدی و عصا به ما تحت فرو برده بودی، چنان که در دیدار با اعضای دولت یارای نشستن نداشتی.

روایت کنند که بنی صدر را، تو و آن شرکای لعینت از ریاست خلع نمودید و خود بر تخت ریاست نشستی و آنچنان به چپاول داشته و نداشته ی مملکت پرداختید که چنگیز پس از سالیان سال روی سپیدی تجربه نمود.  آورده اند که در کهریزکت، باتوم به جلو و عقب امتت فرو کرده بودند تا مدح و ثنایت بگویند. و زندانبانان ابوغریب با شنیدن این حکایت نعره ها بزنندی و جملگی در دم به درک واصل شدندی.

ای عجوزه بد هیبت، ای ضحاک مار دوش افلیج، ای تلمباری از عقده و حقارت و پستی، ای نامت مترادف و همنام مرگ ونیستی، تو را به کدامین نام بخوانم که  زبان از بیانش الکن است.

 روایت کنند که در تیر 78 دستور فرمودی که اگر نا اهلان حتی" عکس" تو را پاره کردند،مریدان آرام گیرند و خشم خود را نگه دارند برای روزگاری همچون 30 خرداد 88.

راویان گویند در خطبه دوم نمازی که روز جمعه 29 خرداد بر سجاده ای خونین به جای آوردی،  پیاله ای خون سر کشیدی و مست از خوردن خون آزادی خواهان، تن ناقص و مریضت را به امام موهومت هدیه دادی و فتوای جهاد دادی.

 اف بر تو بر تمامی موهوماتت ای مقام معظم برتری. تو را به کدامین نام بخوانم که هزاران نام زیبا را داغدار نموده ای، که هزاران غنچه زیبا را پرپر کردی.

 از پرپر شدن ندای سهراب وار امیر منش مصطفی غنیان، ترانه ای در تمام عرش کبریایی آن خدای حقیرت طنین انداز شد که اسرافیل و آن سور مشهورش یک سره به زردی گرایید.

 تو آن شیطان مجسمی که عصیانی در برابر خدای حقیرت نکردی، عصیانی در برابر خدای خونریزت ننمودی و با همان خدای ظالمت به سیاهترین صفحات تاریخ این قرن پیوستی.

 تو را به کدامین نامت بخوانم ای ضحاک ماردوش. کاش آشپز دربارت می شدم تا عوض مغز جوانان، تلخ ترین بیضه کثیفترین سگ ولگرد دنیا را به خوردت می دادم.

 ای چنگیز زمانه تو را به کدام نامت بخوانم که تو در خونریزی دست آخرین پیغامبرت را هم از پشت بستی. تویی که ام القرای اسلامیت ام الفسادیست که در کنگو و سودان هم نظیر ندارد.

 ای سبک مغز خیره سر ترا با بدترین آرزوها بدرود می گویم. تو و ثناگویانت را به همان خدای قهار خونریزتان میسپارم.

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 4:59 توسط م. ا. آ فتاب| |

بروس لی

بروس لی

پاندا

پاندا

بروسلی یا پاندا؟ شما کدوم رو می پسندید؟ دقیقا بحث ما از اینجا شروع میشه: بروسلی یا پاندا؟ اول بذارید یه خاطره رو نقل کنم:

دیروز داشتم با اتوبوس  از سر کار برمیگشتم. ساعت ۵ و نیم غروب بود و زمان تعطیلی مدرسه ها و بنابراین اتوبوس پر بود از پسر و دخترای راهنمایی و دبیرستانی شاد و شنگول. مخصوصا دخترا حسابی شلوغ می کردند و با هر اتفاق کوچیکی جیغشون به آسمون بلند بود.

یه هو یه شیر پاک خورده ای ترقه انداخت وسط اتوبوس (این نسل جدید تدارکات و پشتیبانی فوق العاده ای دارن. من نمیدونم این موقع از سال ترقه تو جیب طرف چیکار میکنه؟). هیچی خانم، هیچی آقا، چشمت روز بد نبینه! یه پسره هم سن و سال خودم با محاسن و تسبیحی در دست *۱ نه گذاشت و نه برداشت، یه سیلی فوق العاده محکم به گوش یکی از پسرا نواخت و گفت:عوضی بچه خوابه!

هیچی دیگه از این نوجوونه انکار که ما نبودیم و از جوونه اصرار که چرا شما بودید و جیبت رو خالی کن بینم و...  دیگه بقیه کری خوندناش رو خودتون می تونید حدس بزنید.

........

غرضم از نقل این قضیه یه جمله از نوجوونه بود و اونم اینکه روشو کرد سمت جوونه و گفت:"من اینقدر شعورم رسید که نخوام جلو زن و بچه ات و این همه آدم ضایعت کنم ولی تو می تونی بفهمی سیلی خوردن جلو این همه دختر یعنی چی؟"

این نکته کلیدی بحث منه. تفاوت ما و نسل ما با نسل جدید و این نوجوونهای شاد و شنگول دور وبرمون.  بر خلاف روال عادی و ساری و جاری بین قدیمیها که ضعف خودشون رو با متهم کردن جدیدی ها پنهون می کنن من اصرار دارم که نسل جدید بهتر از ما و نسل ماست و کمابیش عاقلانه تر از ما زندگی میکنن.

برای ادعام هم دلیل دارم، گسترش اینترنت، دسترسی ساده تر به رسانه های خصوصی مثلا ماهواره و ابزارهایی که امکان آشنایی و مطلع شدن از اوضاع و احوال با دیگر نقاط جهان رو سریع و بدون سانسور فراهم می کنه. گسترش استفاده از کامپیوتر، گرایش به سمت یادگیری زبان های خارجی، کم شدن شدت عمل و سخت گیری خونواده ها نسبت به فرزندان و هزاران اتفاق و پیشرفتی که اکنون حاصل شده و قبلا برای نسل ما خواب و سرابی بیشتر نبود.

این اتفاقات باعث شده که نسلی تیزهوش  و  دارای دانش کمابیش فراوانتری نسبت به کسانی که عهده دار تعلیم و تربیت اونها هستند مثلا پدر ، مادر ، معلم، پدید بیاد و معمولا از کانالهای دیگه ای غیر از خونه و مدرسه و تعلیمات خشک و بی روح موجود در اونها، چگونه زیستن  رو فرا می گیرند . از گروه دوستان، از ماهواره، از اینترنت ، حتی از بازیهای کامپیوتری و ...

این نسل در برقراری رابطه بین دو جنس مخالف از ما موفق ترند. س ک س و مسائلش رو بسیار بهتر از ما می دونن و می فهمن. دسترسیشون به فیلم های پ و ر نو بیشتر از ماست. و ...

و اما مهمترین تفاوت ما و اینها اینه که بسیار کمتر خشونت طلبند. اینو جدی می گم. اینها دیگه عشق بروس لی شدن ندارن. اینا عشق اینکه تکاور بشن و همه رو بکشن،ندارن. اینا کمتر اهل دعوان بر عکس ماهایی که روزمون بدون دعوا شب نمی شد.

اینا پایه مسخره کردن و دست انداختن همدیگه و اسکول کردن بابا، مامان و معلم و راننده و رهگذر و هر موجود زنده ای هستند. اینها بازیهاشون تفنگ بازی نیست! اینها عشقشون نید فور اسپید!!! هست.

چه اینا رو قبول داشته باشیم چه نداشته باشیم، نمی تونیم این رو رد کنیم که ما بچه جنگیم. دو عکس  باقی مونده از بچگی من با دو چیز مزین شده سربند یا حسین و مسلسل پلاستیکی! از بازیهای محبوب زمان ما تفنگ بازی! از کاراکترهای محبوب دوران ما جمشید هاشم پور، کچل بزن بهادر فیلم های دفاع مقدس بود!

بچه رزمنده

ما چه بخواهیم چه نخواهیم، محصول دوران خشونت و ایدئولوژی و "نعمت بودن جنگ*۲" هستیم. اینطوریه که اکثرا برای حل مسائل و مشکلاتمون، اولین گزینه مون  زور هست و اگه زورمون نرسید شاید به صرافت فکر کردن بیفتیم!

آهای دهه ۶۰ ها به فکر چاره باشین! اول باید مشکل رو قبول کرد و بعدش به فکر حل اون براومد. تا فسیل بی خودی که به درد موزه های تاریخ هم نمی خوره، نشدین خودتون رو به روزرسانی کنید.

پ.ن:

۱- این چیزایی که گفتم صرفا برای توصیف چهره ظاهر الصلاح در جامعه بوده نه اینکه بگم فقط این تریپ افراد اینطورین! کما بیش هممون  دچار این مشکلات هستیم.

۲- از شکر گویی های جناب آیت الله خمینی

۳- در مورد نسل قبل از ما یعنی نسل انقلابی که من اونا رو نسل ایدئولوگ ها می خونم که دیگه مصیبته! دیگه واقعا فسیل شدن و فقط و فقط دارن به زور نظراتشون رو به بقیه تحمیل می کنن!

۴-موج سبز ایجاد شده در جامعه تاثیر زیادی در کم کردن خشونت در جامعه داشته و خواهد داشت. من بسیار خوشبینم

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 12:2 توسط م. ا. آ فتاب| |

به شدت عجله دارم فقط اومدم بگم منم مثل دانشجویان شجاع دانشگاه تهران با تمام وجود می گم:

 مرگ بر دیکتاتور

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 19:15 توسط م. ا. آ فتاب| |


Design By : Night Skin